من و خودم
 
 

دوستان خوبم سلام.

اول از همه به خاطر اینکه یه نگاهی به وبلاک من زدین ممنونم.

دوست دارم حالا که این افتخارو به من دادین و قصد دارین مطالب من رو بخونین، اول با خودم آشنا بشین.

من رها 17 ساله دانش آموز رشته ی ریاضی سال سوم دبیرستان هستم. نمی دونم وقتی مطالبم رو بخونین چه قضاوتی در مورد سن و سالم می کنین اما شما می تونین هر قضاوتی دوست دارین داشته باشین و نظر بدین و من با کمال میل نظرات شمارو پذیرا هستم.

علایق

من به موسیقی علاقه ی زیادی دارم و مایلم اون چیزی که دوست دارم رو آموزش ببینم. از بین آلات موسیقی به گیتار علاقه ی زیادی دارم ودر صدد یادگیری اون هستم. به هنر تئاتر و بازیگری خیلی علاقه دارم و یکی از اهدافم اینه که یه بازیگر خوب باشم اما هنوز اقدامی برای این کار نکردم.غذای مورد علاقه ی من قورمه سبزیه و رنگ مورد علاقم صورتیه اما سعی می کنم همه ی رنگارو دوست داشته باشم چون همه ی رنگا قشنگن. به چیزهای زیادی علاقه دارم اما تا همین جا کافیه.

بخش مهمی از این نوشته، عقاید منه. عقایدی که به شما کمک می کنه تا بهتر قضاوت کنین و نظرات جالب تری بدین. امیدوارم برداشت های منطقی داشته باشین.

من و خودم و عقایدم

اول از همه باید بگم من دختر آزادی هستم و همیشه خواهان آزادی هستم. آزادی از هر نظر اما متاسفانه از کلمه ی آزادی برداشت های اشتباهی میشه. آزادی یعنی اینکه صریح و بی پرده نظرات رو گفت، حرف زد و انتقاد کرد و پیشنهاد داد. اما افسوس که این آزادی که همه از اون دم می زنن فقط یه شعاره و هیچ کس قادر به این نیست که اون رو عملی کنه. چرا ما نمی تونیم آزادی بیان داشته باشیم؟چرا نمی تونیم عقایدمون رو فریاد بزنیم؟ این حق ماست که آزاد باشیم اما چرا این حق رو از ما گرفتن؟ چرا.....................؟؟؟؟؟؟؟

ایت چراهاست که ذهن من و امثال من رو به خودش مشغول کرده و امیدوارم که ما، همه با هم بتونیم به جواب این سوالات برسیم. شاید الان هم رسیدیم اما قانع نمی شیم.

من و امثال من به دنبال واقعیت هستیم، نه شعار و دروغ. ما به دنبال آزادی حقیقی هستیم. نه فقط اینکه اسم آزادی رو برای ما یدک بکشن. هر انسانی که مخلوق خداست حق فکر و انتخاب داره. ما نباید این اجازه رو به کسی بدیم که این حق رو از ما بگیره. ما با هم تلاش می کنیم تا به هدفمون یعنی آزادی برسیم.

احساسات و عواطف و خصصیات اخلاقی

اول از همه باید بگم که غرور خاصیت خونی منه و من تاوان زیادی رو برای به دست آوردنش پس دادم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم از دستش بدم. اما در کنار این غرور، آدم فوق العاده احساساتی هستم و فکر می کنم این خصوصیت متولدین تیر ماه است.غرورم هیچ وقت باعث نشد که آدم بی احساسی باشم و احساساتم هم باعث نشد غرورمو زیر پا بذارم.دوست ندارم عقاید دیگران رو برای خودم به قول معرف به کرسی بشونم. به عقاید دیگران احترام میذارم اما قادر به عملی کردن اونها نیستم. من عقاید خودم رو دارم و این اجازه رو به کسی نمی دم که به خودم و عقایدم بی احترامی کنه. ولی در کنار این ها آدم انتقاد پذیری هستم و امیدوارم که شما این دو خصلت رو با هم اشتباه نکنین چون هر 2 این ها 2 مقوله ی جدا از هم هستن.

البته من به شما توصیه می کنم که احساساتتون رو به هر کس بروز ندید و این اجازه رو به دیگران ندید تا از احساسات شما سوء استفاده کنن. اما آدم بی احساسی هم نباشید. آدمی باشید که بتونید احساساتتون رو کنترل کنین و در کنار اون احساسات شخصیت خودتون رو حفظ کنین.

دیگه از خودم گفتن رو تموم می کنم. امیدوارم که خوشتون بیاد و هر هفته به وبلاگ من یه سری بزنید و مطالب جدیدم رو بخونید. از لطفتون متشکرم.  

 


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 30 خرداد 1398برچسب:, :: 1:39 :: توسط : رها

 

بنظر شما نجس ترين چيز در اين دنياي خاکي چيست؟؟؟

گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست؟ براي همين کار، وزيرش را مامور مي کند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند، سنگین ترین خلعت تخت و تاجش را به او بدهد. وزير هم عازم سفر مي شود و پس از يکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به اين نتيجه رسيد که با توجه به حرفها و صحبتهاي مردم بايد پاسخ همين مدفوع آدميزاد اشرف باشد و عازم ديار خود مي شود. در نزديکي هاي شهر چوپاني را مي بيند و به خود مي گويد بگذار از او هم سوال کنم شايد جواب تازه اي داشت بعد از صحبت با چوپان او به وزير مي گويد من جواب را مي دانم اما يک شرط دارد و وزير نشنيده شرط را مي پذيرد. چوپان هم مي گويد تو بايد مدفوع خودت را بخوري وزير آنچنان عصباني مي شود که مي خواهد چوپان را بکشد ولي چوپان به او مي گويد تو مي تواني من را بکشي اما مطمئن باش پاسخي که پيدا کرده اي غلط است، تو اينکار را بکن اگر جواب قانع کننده اي نشنيدي من را بکش.

خلاصه وزير به خاطر رسيدن به جایزه بزرگ هم که شده قبول مي کند و آن کار را (اسمشو نبر را) انجام مي دهد سپس چوپان به او مي گويد کثيف ترين و نجس ترين چيزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدي آنچه را فکر مي کردي نجس ترين است بخوري

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : شنبه 18 تير 1390برچسب:, :: 1:9 :: توسط : رها

نام من عشق است

               میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا

               میشناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته

              میشناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشید تابانم

            میشناسیدم؟

این چنین بیگانه از من روی مگردانید

در کف فرهاد تیشه من نهادم من

من شکستم بیستون را من

من همان مهربان سالهای دورم

رفته ام از یادتان یا

            میشناسیدم؟

نام من عشق است

           میشناسیدم؟

 


ارسال شده در تاریخ : چهار شنبه 1 تير 1390برچسب:, :: 1:14 :: توسط : رها

                                            چهل اصل شادی بخش

              1-شادی خود را به هیچ چیز و هیچ کس وابسته نکن تا همیشه از آن برخوردار باشی.

              2- انتظار نداشته باش همیشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد  مطابق میل و خواسته ات باشد.

             3-هنگام عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر.

            4- از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده.

            5-اجازه نده اتفاقات نا خوشایند روحیه ات را خراب کند.

            6-با بحث های بی نتیجه انرژی خود را هدر نده.

            7-انتظار نداشته باش که با منفی گری جسمی سالم داشته باشی.

            8-از هیچ کس و هیچ چیز توقع نداشته باش.

            9-تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی.

           10-قبل از مطمئن شدن در مورد هیچ چیز قضاوت نکن.

          11-به تفسیر و تعبیرکارهای دیگران نپرداز.

          12-هر کاری را با علاقه و تمرکز انجام بده.

          13-زندگی خود را هدفمند کن و برای رسیدن به اهدافت تلاش کن.

         14-چیزهایی که دوست داری به دیگران ببخش.

         15-قلبت را از تنفر خالی کن تا خوشبختی در آن لانه کند.

        16-برای انجام کارهای مورد علاقه ات زیاد به نظرات دیگران اهمیت نده.

        17-در تصمیم های خود تاخیر نینداز.

       18-هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا ده بشمار.

      19-با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود.

     20-به هیچ کس امید نداشته باش به جز خدا.

     21-بر جسم و روح خود مسلط شو.

     22-برای اینکه شاد باشی باید شادی آفرین باشی.

    23-در زندگی بجای(( شناور بودن))(( شناگر باش.))

   24-اندوه روز نیامده را بر روز آمده نیفزا.

    25-هرگز سعی نکن به دیگران بقبولانی که حرفت درست است.

     26-قبل از انجام کاری یا گفتن چیزی به ضرورت آن بیندیش.

    27-بی احترامی دیگران را با بی اعتنایی جواب بده.

      28-به جای بیزاری از دیگران از رفتارهای بد آن ها متنفر باش.

        29-بگذار دیگران از تو به عنوان فردی آرام بخش و خوشرو یاد کنند.

        30-یگانه داروی آرام بخش روح و جان یاد خداست

        31-خود را از اسارت زنجیرهای بدبینی،منفی گری و نا امیدی آزاد کن.

        32-به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نکن.

       33-به دیگران کمک کن آنچه را که می خواهند به دست آورند.

       34-در فرهنگ لغت خود ((شکست)) را تجربه کن.

       35-با شرایط زندگی سازگار باش.

      36-هنگام از دست دادن ناراحت نشو،وقتی هم چیزی به دست آوردی خوشحال نباش.

      37-در مقابل خواسته ها و گفتار دیگران انعطاف پذیر باش و نخواه حرف حرف خودت باشد.

     38-برای کشف حقایق زیاد تفکر کن به خصوص جهان آفرینش.

     39-به قدر توان تلاش کن و نتیجه را به خدا واگذار کن.

   40- هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آن ها هستند.

 

  دوست خوبم امیدوارم خوشت اومده باشه و امیدوارم این 40 اصل را تابلوی                                          ذهنت بکنی.

             

 


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 31 خرداد 1390برچسب:, :: 1:30 :: توسط : رها

 

پرسیدم..... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 


 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداستhttp://static.cloob.com/public/images/smiles/16.gif

دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

 

هميشه به ياد داشته باش:

در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار

در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار

در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار

در نماز ايستادي دلت را نگه دار

 

دنيا دو روز است:

يك با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

 

دو چيز را از هم جدا كن:

عشق و هوس

چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.

در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.

 

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.

هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.

 

هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.

از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست.

 

 

 

 

 

__,_._,___

 

 

 

 


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 30 خرداد 1390برچسب:, :: 23:25 :: توسط : رها

نیمکت

روی همان نیمکتی که میعادگاه همیشگی مان بود،توی همان بوستانی که برای اولین بار همدیگر را دیده بودیم منتظرش نشسته بودم. ظهر بود و پارک خلوت.مثل همیشه موقع آمدنش ضربان قلبم تند تر شده بود. هنوز هم بعد از این همه مدت عادت نکرده بود آرام باشد و رسوا نکند.از دئر شناختمش این را از شیوه ی راه رفتن و به موقع آمدنش فهمیدم. مثل همیشه مرتب و منظم با شاخه گلی میخک در دست. این بار اما دیدارمان با همیشه فرق داشت (( سلام تقدیم با عشق)). ته لهجه شهرستانی اش هنوز برایم شیرین ترین صداها بود . جواب دادم سلام.

(اومدم خداحافظی کنم می رم نمی دونم کی ولی...) گفتم لازم به توضیح نیست. شاخه گل میخک را گرفتم و بوییدم. گفت:هنوز باور داری میخک بو داره؟ گفتم عطرشو فراموش کردی؟ برگشتم به 6 ماه پیش زمانی که از دخترکی گل فروش میخکی خریدم و بو کردم . نظاره گرم بود گفت:ندیدم تا حالا کسی میخک رو بو کنه. مگه میخک بو داره؟! گفتم عطر داره ولی انگار همه نمی فهمن. با خواهرم سر این موضوع کلی بحس داریم ولی قانع نمیشه. اونم شاخه گلی خرید و بویید و گفت:چه عطر محسور کننده ای!!!

پرسیدم مسخره میکنی؟ گفت:(من هم می فهمم،مثل شما اما تا حالا درکش نکرده بودم)

کجایی به چی داری فکر میکنی؟؟هیچی.  

مگه تو نگفتی همیشه با همیم برای هم در کنار هم حتی تا قله ی قاف و تا اون سر دنیا؟؟؟ حالا می ری؟ بی من؟

گله نکن دیدی که نگذاشتن پدر و مادرامون، سرنوشت، بقیه، اونایی که تنگ تظر و کوردل بودن و عشق مارو ندیدن.گفتم: چرا دیدم. عشق من و تو از اولم اشتباه بود. عشق یه دختر اصیل تهرانی با یه بچه شهرستانی دانش جو.

گفت:بذار یه دل سیر نگاهت بکنم شاید حالا حالاها نبینمت.

بغضی سنگین گلو گیرم شده بود چشم هایم را از چشم های سیاهش دزدیدم و زیر پام کشیدم. گفت:کاری نداری؟ من دارم میرم. گفتم می دونم اینقدر نکو میرم میرم. بذار بهت بگم چرا برام عزیزی؟چیزی که هیچ وقت اصلشو بهت نگفتم من در شرایطی با تو آشنا شدم که مشکلات دو دستی روحمو چسبیده بودن و ولم نمی کردن. حرفا و دلداری های بقیه هم آرومم نمی کرد.دردم پول یا بی پولی نبود. خودت میدونی که من کسی رو می خواستم که منو بفهمه و درکم کنه. تو اولین عشق آسمونی من تو بلوغ عقل و احساسم بودی. اولین ها هیچوقت فراموش نمی شن. با تو که بودم غم ها فرار می کردن و قایم می شدن. وقتی که می رفتی دوباره تو زندگیم سرک می کشیدن. حالا که داری میری. . . .

گریه امانم نداد گفت:رها بذار خاطره قشنگ این آشنایی همین طور توی ذهنمون بمونه ابریش نکن خب؟چشم هامو بستم و گفتم باشه. سرم را تکان دادم.اشک هام دوباره روی گونه هام سر خوردند و پایین اومدن. بهش گفتم(( با دلم چیکار کنم گره خورده به ضریح دلت و باز نمیشه)) دیدم صورتش از اشک خیس شده گفت:دلت با منه همیشه پیش منه. منم دلمو جا می ذارم پیشت تا تنها نباشی... وقت رفتنه شاید یه روز برگردم، نه حتما برمی گردم. منتظرم بمون باید منتظرم بمونی. گفتم حالا این تحقیق لعنتی کی تموم میشه؟ گفت نمی دونم 2 سال 3 سال بستگی به پیشرفت کار داره. نمی خوای بپرسی چه ساعتی پرواز دارم؟ گفتم ندونم بهتره. روبروم ایستاد. چشم هام خیس، ابروهام گره خورده به هم. مثل هون بار اول جلو اومد و گفت:خدافظ.گفتم: برو دیگه نمون دو قدم به عقب برداشت گفت می رم لی دلم اینجاست روی همین نیمکت پیش تو.

پشت به اون کردم و تا می تونستم دویدم اما یه چیزی جا مونده بود : یه شاخه گل میخک که یه دل کنارش بود روی همان نیمکت.

الان 3 سال از اون روز میگذره. هر وقت صدای هواپیما می شنوم یه چیزی ته دلمو می لرزونه. اشتباه می کنم من که دل ندارم دلمو گذاشتم توی چمدونش و رفت با همون پروازی که اسمشو نمی دونم. . . . . . .

                             


ارسال شده در تاریخ : دو شنبه 30 خرداد 1390برچسب:, :: 1:33 :: توسط : رها

خدای عزیزم
 
اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
زیباست (چون دلی زیبا داره)،
درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،
قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)
و من خیلی دوستش دارم.
خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.
خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما
و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشا ا... .
خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,
 تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت‏ها عاشقانه مهر بورزه.
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،
هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد)
و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
دوستت دارم دوست عزیزم!
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه! در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید...
(نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ...
 نه ......... صرفاً  یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد  به این خاطر که الان توی دلت میگی :  خدایا توکل به تو) 
 

 


ارسال شده در تاریخ : یک شنبه 29 خرداد 1390برچسب:, :: 22:9 :: توسط : رها

صفحه قبل 1 صفحه بعد

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان من و خودم و آدرس raha.89.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 26
بازدید ماه : 38
بازدید کل : 4783
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 8
تعداد آنلاین : 1